خرید بک لینک

# در سکوت چرخ‌ها

آرش بیست‌وپنج‌ساله بود و روی ویلچرش، زندگی را جور دیگری می‌دید. نه اینکه دنیا برایش تیره بود، نه؛ او عاشق آسمان آبی، صدای پرنده‌ها و عطر گل‌های یاس بود. اما از وقتی که نگار را دیده بود، قلبش انگار در قفسی تنگ گرفتار شده بود. نگار، دختری با موهای بلند و خنده‌ای که مثل آفتاب صبحگاهی بود، هر روز از پارک نزدیک خانه‌ی آرش رد می‌شد. آرش هر عصر، کنار نیمکت همیشگی‌اش، منتظر می‌ماند تا نگار را ببیند که با قدم‌های آرام از مسیر سنگ‌فرش‌شده می‌گذرد.

عشق در سکوت چرخ ها

آرش همیشه حرف‌هایش را توی ذهنش آماده می‌کرد. می‌خواست بگوید: «نگار، تو قشنگ‌ترین دلیلی هستی که من هنوز به این دنیا لبخند می‌زنم.» اما هربار که نگار نزدیک می‌شد، کلمات توی گلویش گیر می‌کردند. می‌ترسید. نه از رد شدن، نه از جواب نه شنیدن. می‌ترسید نگار فکر کند او به‌خاطر ویلچرش کمتر از دیگران است. می‌ترسید نگاه ترحم‌آمیز ببیند، همان نگاهی که گاهی از غریبه‌ها توی پارک دریافت می‌کرد.

یک روز پاییزی، وقتی برگ‌ها زیر پای نگار خش‌خش می‌کردند، آرش تصمیم گرفت. قلبش تند می‌زد، اما چرخ‌های ویلچرش را به جلو راند. نگار ایستاده بود و به یک سنجاب کوچک که روی چمن‌ها می‌دوید نگاه می‌کرد. آرش نفس عمیقی کشید و گفت: «می‌دونی، این سنجابا انگار دارن با دنیا بازی می‌کنن، نه؟»

نگار برگشت و لبخند زد. «آره، انگار هیچ غمی تو دنیا ندارن.» صدایش نرم بود، مثل نسیمی که برگ‌ها را نوازش می‌کرد.

آرش ادامه داد: «من... من هر روز میام اینجا. نه فقط برای سنجابا یا گل‌ها... برای دیدن تو.» کلماتش لرزیدند، اما حالا دیگر راه برگشتی نبود.

نگار لحظه‌ای ساکت ماند. آرش منتظر همان نگاه ترحم‌آمیز بود، اما به‌جایش، نگار کنارش نشست. «می‌دونی، منم هر روز این مسیر رو میام، چون یه نفر این‌جا همیشه با لبخند بهم نگاه می‌کنه. تو باعث می‌شی پارک قشنگ‌تر بشه، آرش.»

آرش باور نمی‌کرد. قلبش دیگر در قفس نبود؛ انگار پرنده‌ای شده بود که بال می‌زد. آن روز، زیر آسمان نارنجی پاییز، آرش و نگار ساعت‌ها حرف زدند. او فهمید عشق نیازی به پاها ندارد؛ فقط به یک قلب شجاع نیاز است که سکوت را بشکند.

برچسب: نویسنده: متین حیدریان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 2:20

صفحه بندی